سخن عشق
 
 

 بر سر راه تو افتاده سری نیست که نیست

خون عشاق تو در ره‌گذری نیست که نیست
غیرت عشق عیان خون مرا خواهد ریخت
که نهان با تو کسی را نظری نیست که نیست
من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس
شور آن سلسله در هیچ سری نیست که نیست
نه همین لاله به دل داغ تو دارد ای گل
داغ سودای رخت بر جگری نیست که نیست
اثری آه سحر در تو ندارد، فریاد
ور نه آه سحری را اثری نیست که نیست
سیل اشک ار بکند خانهٔ مردم نه عجب
کز غمت گریه کنان چشم تری نیست که نیست
جز شب تیرهٔ ما را که ز پی روزی نیست
پی هر شام سیاهی سحری نیست که نیست
چون خرامی، به قفا از ره رحمت بنگر
کز پی‌ات دیدهٔ حسرت نگری نیست که نیست
بی خبر شو اگر از دوست خبر می‌خواهی
زان که در بی خبری‌ها خبری نیست که نیست
ترک سر تا نکنی پای منه در ره عشق
که درین وادی حیرت خطری نیست که نیست
من مسکین نه همین خاک درش می‌بوسم
خاک بوس در او تاجوری نیست که نیست
قابل بندگی خواجه نگردید افسوس
ور نه در طبع فروغی هنری نیست که نیست
 

ارسال شده در تاریخ : شنبه 11 خرداد 1392برچسب:, :: 17:49 :: توسط : حمیدرضا

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست؟
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر و شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه ی گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان و چه گیاه
این چنین است همه کاره جهان تا باقیست
گریه ی باغ از آن بود که او می دانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست
رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 12:45 :: توسط : حمیدرضا

زندگی کوتاه است
پس بیایید بگوییم به هم
دوستت می دارم
کار دشواری نیست
و بیایید بخندیم به غم ها با هم
حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همدم ما
من و تو می دانیم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند
آنچه می ماند و زیباست وفای من و توست
زندگی یعنی عشق
عشق را تازه کنیم
عشق را با همه قلب خود اندازه کنیم
زندگی کوتاه است


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 12:43 :: توسط : حمیدرضا

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

کودکیهایم اتاقی ساده  بود              قصه ای، دور اجاق ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت    روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید       خوابهایم اتفاقی بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود            بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی       عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود       سختی نان بود و باقی ساده بود.


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 12:37 :: توسط : حمیدرضا

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی
گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از
صد جامه رنگین زمین و آسمان را
واژگون مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اکر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ،
ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه
این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای
تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 12:29 :: توسط : حمیدرضا

 آموزگاران عشق

پیمبر زاده دامان عشق است               رسول و سرور و سامان عشق است
علی پرورده دست نبی بود                    نجف زیباترین ایوان عشق است
حسن در بیت خود بی همسخن بود       که او تنهاترین ریحان عشق است
حسین آزادگی را کرده معنا                 وبر نی قاری قرآن عشق است
درون خیمه ها میسوزد ازتب               که زین العابدین درمان عشق است
علوم عالمان از او عیان شد                  که باقر مصدر عرفان عشق است
تمام شیعیان در خط اویند                  که صادق مرجع میدان عشق است
اگرکاظم به ظاهر حبس گشته               ولی زندانی زندان عشق است
غریبی کرده ایران را گلستان                 رضا هم هشتمین سلطان عشق است
جوادابن رضا گرچه جوان است               ولیکن سفره دار خوان عشق است
دهم اختر امام انس و جن است           که هادی صاحب سکان عشق است
ز حلمش شیعه جانی تازه دارد              امام عسکری جانان عشق است
بیاید  آخرین  پور  پیمبر                     که مهدی آخر دیوان عشق است
××××××××××××××
چون به هنگام شفاعت سر برآری از کفن       دست خود بردامن این چهارده معصوم زن
مصطفی باسه محمد مرتضی باسه علی          جعفر و موسی و زهرا یک حسین بادوحسن

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 12:18 :: توسط : حمیدرضا

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 تير 1391برچسب:, :: 15:5 :: توسط : حمیدرضا

شعری چاپ نشده و جدید که آقای نظری در برنامه غیر منتظره خواندند را تقدیم همه دوستداران ادب می کنیم

 

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد

   رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه

  شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است

واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم

هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من

من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است

واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

 


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:فاضل نظری, غزل ,شعر امروز فارسی, :: 21:23 :: توسط : حمیدرضا

این غزل زیبا تقدیم به شما دوستداران شعر پارسی

اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا


مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا

قصد من از حيات، تماشاي چشم توست


اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا

چشم حسود كور، سخن با كسي مگو


از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا

ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن


بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا

قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي


اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا


منبع: وبلاگ طرفداران فاضل نظري


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 21:6 :: توسط : حمیدرضا

تصنيف زيباي هرگز نميشد باورم از سالار عقيلي رو ميتونيد از اينجا دانلود كنيد

 

براي دانلود كليك كنيد                                   download from 4shared


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 20:12 :: توسط : حمیدرضا

 

نقش و قشر علم را بگذاشتند                      رایت علم الیقین افراشتند

 

خورده کاری های علم هندسه                       یا نجوم وعلم وطب فلسفه

 

که تعلق با همین دنیاستش                          ره به هفتم آسمان بر نیستش

 

این همه از علم بنای آخوراست                         که عماد بود گاو اشتر است

 

بهر استقبای حیوان چند روز                            نام آن کردند این گیجان رموز

 

عین راه حق وراه منزلش                                  صاحب دل داند آنرا با دلش

 

علم رسمی سر به سرقیل است و قال                  نه از آن کیفیتی حاصل نه حال

 

طبع را افسردگی بخشد مدام                        مولوی باور ندارد این کلام

 

علم نبود غیر علم عاشقی                                 ما بقی تلبیس ابلیس شقی

 

هرکه نبود مبتلای ماه روی                            اسم او از لوح انسانی بشوی


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 8 اسفند 1390برچسب:, :: 23:56 :: توسط : حمیدرضا

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین پور


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 8 اسفند 1390برچسب:, :: 23:41 :: توسط : حمیدرضا

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ
پروردگارا به تو پناه می بریم که از سخن تو دور شویم یا از دین تو به خاطر فتنه انگیزی بدکاران برگردیم،يا نفس اماره در برابر هدايتي كه از طرف تو آمده است به ما حمله كند. الهي به اميد تو
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سخن عشق و آدرس sokhan.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 22
بازدید هفته : 93
بازدید ماه : 402
بازدید کل : 22147
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 23
تعداد آنلاین : 1

<-PollName->

<-PollItems->